نویسنده :
مریم - ساعت ۸:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
می دانی استغفار چیست؟ استغفار مقام مردم بلند مرتبه است و آن نامی است که آن را شش معناست: اول پشیمانی از گناه انجام گرفته. دوم تصمیم بر ترک گناه در آینده. سوم پرداخت حقوق مردم تا خدا را ملاقات کنی و حقی از مردم بر عهده ات نباشد. چهارم اراده بر ادای هر حق واجبی که آن را ضایع کرده ای و آن را بپردازی. پنجم همت بر آب کردن گوشتی که از حرام بر وجودت روییده با اندوه بر گذشته تا جایی که پوست را به استخوان بچسبانی و بین آنها گوشت جدید روید. ششم چشاندن رنج عبادت بر بدن چنانکه شیرینی گناه را بر آن چشاندی. آن گاه می گویی: استغفرالله...
آیا کسی هست که راهی بهتر برای استغفار بلد باشد؟
نویسنده :
مریم - ساعت ٢:۱٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
کم حوصله و بی طاقت شده ام،، بسیار.
...
آمدم ادامه اش را بنویسم، بعد به این فکر می کنم که این برچسب هایی که خودمان به خودمان می زنیم...این همه برچسب که دیگران می زنند کم است، خودمان هم برچسب بزنیم که واویلا می شود.
حالم بد است... مدتِ زیادیست که حالم بد است. از دستم در رفته، یک سال؟ دو سال؟ نمی دانم! اقتضایِ سن است یا مکان است یا زمان است یا به خودم بر می گردد.؟ باز نسبی گرایی بازی در نیار که بگویی همه شان تاثیراتی دارند. حالم بد است از این همه جوابِ ناواضح! از این زندگی ناواضح، از این ...
باز آمدم بیشتر بنویسم، حس کردم که اگر بگویم برچسب می خورم. می خواهم استراحت کنم...زیاد... طولانی مدت... به دور از تمامِ دنیا
نویسنده :
مریم - ساعت ٢:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧
بعضا اندیشه و عمل در تضاد قرار می گیرند، کج اخلاقی.
بعد کج اخلاقی، ناسالمی می آورد.
ناسالمی آن است که دردش بر تنت می پیچد و آزارت می دهد_عرقِ سرد_.
درد با مسکن التیام پیدا می کند.
اما تا بیماری به طورِ کامل بهبود نیابد درد و مسکن هم چنان پابر جا هستند.
شاید آن موقع که می توانستیم پیشگیری کنیم، عمقِ درد را نمی دانستیم، واضح است که "هیچ" جایِ تجربه را نمی گیرد.
شاید مهم ترین رسالتِ اخلاقِ تضمینِ "سلامت" باشد.
نویسنده :
مریم - ساعت ٢:۱٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧
بعد این وسط می رسی به هنجارها و ارزشهایی که راهنمایِ اندیشه و عملِ تو هستند، آری ، اخلاق!
بعد که از معنی کردنِ هنجار و ارزش و اندیشه و رفتار گذشتیم، می رسیم به اینجا که هنجار از کجا می آید و ارزش از کجا و ....البته اگر تعریف جامع و مانع باشد، پاسخ گویِ این سوال ها نیز هست مسلما!
خب، اصلا انتهایِ راه، وقتی اندیشه و عمل در تضادند، چه می کنی ؟
نویسنده :
مریم - ساعت ۱٢:۳٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
قدیم ترها، دست ها، برایم معنایِ خاصی نداشت!
اما این روزها، پر از معنا شده اند.حتی آبی که می خورم، طعمِ دست ها را می دهد. دست هایی که لحظاتی قبل لمسشان کرده بودم. دست هایی که عمیق تر از هر نگاهی، معنا منتقل می کنند. سردی، گرمی، زبریِ، نرمی،همه این ها مزه دارند. شدتِ فشردن ها، عرقِ گرم، انگشت هایی که تنها لحظه ای لمس می شوند .
این روزها، بدون دست ها، نمی فهمم، کسی را....
کاش دستانی بود، که از آنِ من بود.
کاش دستانت،در دستم بود.
پ.ن: یه معناهایی هست،که فقط زمان می خواد فهمیدنش و آخ که چقدر این شعر خوبه:
دست گنجینه مهر و هنر است:
خواه بر پرده ساز
خواه در گردنِ دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختنِ فردایی
نویسنده :
مریم - ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢
همه می دانیم!
همه می دانیم که رویا بافی کرده بودیم
همه مان لحظات رویا بافیمان هم می دانستیم که رویا بافی می کنیم، اما لذتِ رویا... لذتِ رویا... و لذتِ رویا.
بعد ، وقتی که دیگر اجازه رویا بافی نداشتیم،وقتی دیگر اجازه رویابافیمان ندادند یا وقتی که رویا برایمان تلخ شد، بعد که در یک آن خواستیم رویا را واقعیت کنیم و واقعیت رویایمان نبود... فرو نشستیم بر رویِ زمین. تک تک سلولهایِ بنیادیمان! که همین بنیادی بودنشان است که دردمان شده، فرو افتادند. و آن هیچی که همه چیزمان شده بود، همه وجود، همه حرف، همه ذهن... باز هیچ شد.
و حال فرو افتاده ایم.
حال، تمامِ پازل ها باز بر روی زمین پخش شده. با این فرق که چیدن پازلی که یک بار درستش کردی، با سرعت بیشتری پیش می رود و دیگر اینکه پازل قبلی یک قطعه جا به جا داشت. یک قطعه که همه راه را به بی راهه برده بود! یک قطعه که جایش آنجا نبود. نمی توانست باشد. نمی خواست باشد. حال، می شود قطعه را سرِ جایِ درستش گذاشت و ...درست کردنِ پازلِ هزار تکه وجودمان، زمان می برد، تجربه می طلبد و بار دوم آسان تر از بار اول.
پ.ن:
١_ نمی دانم تا چند بار باید این پازل را چید.
٢_ این را کی نوشته ام؟ دو ماهِ پیش؟ سه ماهِ پیش؟ چهارماهِ پیش؟ جایش اینجا بود! در این وبلاگ.
نویسنده :
مریم - ساعت ٩:٢٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
این نوشته هایِ آرام ِ پشت به پشت که روایت کننده زندگی روزمره می شوند، همان ها که آنقدر ساده روایت می شوند که همه همگامش شوند و درکش کنند، به این فکر می کنم که این نوشته ها، در وبلاگ نویسی این روزهایمان شده راهی برایِ فرار از ایجاز_ می ترسی موجز بنویسی چون توانایی تصمیم آنکه کدام مهم است و کدام نیست را از دست داده ای_، برایِ فرار از اینکه خودت نتیجه گیری کنی_ می ترسی که اشتباه کنی_ برایِ فرار از فهم اندیشه هایِ بزرگ،بیانِ اندیشه هایِ بزرگ_ پرچم دارِ این شده ایم که مفاهیم باید همه فهم ارائه شوند_
خسته می شوم، انگار جمله اولِ نوشته ها که شروع می شود، می دانم تا آخرش چه می گوید... هم ذات پنداری خوب است، اما، جنسی متفاوت می خواهم. باز همه شبیهِ هم شده ایم.
پ.ن: این ها را نگفتم که بگویم این نوع نوشتن "بد" است، تنها می خواهم بگویم که در پسِخواندنِ این نوشته ها به چه خواهیم رسید؟ از این همه به اشتراک گذاشتنِ ذره ذره هایِ زندگی.
و راستی،این نوع نوشتن در نویسندگان بزرگ هم دیده می شود،نمونه اش سلینجر و گاری و هسه و مستور و....!
نویسنده :
مریم - ساعت ٢:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸
← صفحه بعد